شهاب الدين احمد سمعانى

432

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

قطعه تازيم بندگى بندِ قباى تو كنم * وين سلامت همه در كار بلاى تو كنم گر بود زهره مرا ، جان به فداى تو كنم * وين دل و ديده و جان ، فرشِ سراى تو كنم 17 ور ترا راى چنانست كه رهى را بكُشى * من همه شادى و نازش به بقاى تو كنم كبوترى در قفس بيمار شده بود ، گربه‌اى به عيادت وى آمد ، گفت : چگونه‌اى ؟ گفت : به سلامت بودم تا ترا نديده بودم 18 . بيت تا وسوسهء عشقِ تو در ما پيچى * از ما به همه عمر نيايد هيچى چون سوز محبّت 19 پديدار آيد دامن فراهم مكش كه اگر سوخته دامنت خوانند به از آنكه تردامن 20 . موشى از سقف خانه در افتاد ، گربه‌اى آنجا نشسته بود ، گفت : قم فى عافية . گفت : تنحّ عنّى و انا فى عافية . گفت : درست خيز . گفت : تو از من دور و من خود درستم . وَ لِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً . بضعهء نبوّت كه با معدن فتوّت جمع گشتند دو بدره پديد آمد يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ ؛ هريكى ميراث يك پدر برداشتند 21 ، مصطفى - عليه السّلام - پدر بزرگتر بود به زهر كشته شد ، حسن كه فرزند بزرگتر بود به زهر كشته شد ، على كه پدر خردتر بود به تيغ كشته شد ، حسين كه فرزند خردتر بود به تيغ كشته شد . الرّفق مع اصحاب البداية فامّا الاكابر فلا رفق معهم . هزار سال چون سگان بر اين درگاه ببايد ايستاد ، عين انتظار گشته ، و بىارادت و اختيار ببوده باشد كه در باز كنند و استخوانى به تو اندازند . كس هست كه هزار سال بر اين درگاه بيستد به تقدير ، در آرزوى جواب سگان باشد و جواب سگان به وى هم نفرستند . جواب سگان آن باشد كه از بامداد تا به شب بر در بايستد ، شبانگاه در دربندند و سنگ به رويش باززنند ، امّا سگ به سنگ برنگردد . اى محروم بامداد تا شب بر در ايستاده و ديده در نهاده ، هيچ روز بود كه قطعهء گوشت به تو انداختند ؟ گفت : نى ، امّا معشوقهء من خود در دست ايشان است . شبلى كه سيّد عصر بود ، روزى او را ديدند كه در خاك مىغلتيد و فرياد مىكرد ، پس در آن ميان اشارتى كرد كه دستم گير ؛ چون به وقت خود باز آمد ، گفتند : اى شيخ از چه بود كه